چار
نمی دونم چی شد نمی دونم چرا اینجوری شدم ولی شد و شدم.
نمی تونم حرف بزنم.
نمی دونم چی باید بگم.
حالِ مزخرفیه..
نمی دونم چی شد نمی دونم چرا اینجوری شدم ولی شد و شدم.
نمی تونم حرف بزنم.
نمی دونم چی باید بگم.
حالِ مزخرفیه..
* دلم گرفته دلم اندازه ی غمای همه ی آدما گرفته چرا؟ چرا؟ چرا باید اینجوری باشه؟ دنیا زندگی آدما من چرا نمی شه خوب باشه خوب باشن؟ چرا حتماً یه چیزی باید گند بزنه؟ چرا کسی که گناهی نداره باید زجر بکشه؟ امتحان شه؟ برو بابا دلت خوشه اه بسّه دیگه خب
* یه هفته مونده..نمی خوام..نمی خوااااام برگردم اونجا..نمی خوام دوباره اون آدما رو ببینم..
یه هفته مونده..نمی خوام..نمی خوااااام از اینجا برم..نمی خوام باز بغض کنم واسه اینجا..
* کلافه م..دوس دارم به یه وضعِ خاصّی بگم: اَااااااااااااااااهـــــــــــــــــــــــــــ
* گاهی احساسِ گناه می کنم از این همه دروغ و تظاهر واسه خونواده م..ولی خب..چیکار کنم؟ اونا آدمایی نیستن که منو همینجوری که هستم قبول کنن..شاید قبولم کنن..ولی دیگه به ت.خ.م.شون هم نخواهم بود اون وخ.. جدا از این..می دونم که تو یه مواردی حتّا خودشون ترجیح می دن دروغ بشنون..می دونم..
* ملّت رو دارن مثه چی!! به خّدا!!
* اصلاً حوصله دانشگاه و اون شهرِ کوفتی نیست! با اون آدمای ت.خ.م.ی!
* جیش دارم :دی
* این پست صرفاً جهت ابراز وجود بود :دی
* این سیگاره منو بَ ایته :دی
* ...یهو دیدم چقد گذشته..چقد بزرگ شدم..چقد قوی شدم..فکرشو می کردم که این موقعا اینجا باشم تو زندگیم؟ نه..نه اینکه اینی که هستم، اینجایی که هستم رو نخوام، نه، ولی خب خیلی چیزا عوض شدن منم پا به پاشون اومدم جلو..خوردم زمین پا شدم باز خوردم زمین و باز پا شدم یه جاهایی خوردم زمین نمی خواستم/نمی تونستم پا شم امّا بلندم کردن یه جاهایی هم هیشکی نبود بلندم کنه همونجوری موندم رو زمین تا دوباره جون گرفتم و پا شدم گاهی با مُخ رفتم تو دیوار گاهی همه چی رو سرم خراب شد گاهی یه چیزایی مثه پُتک خوردن تو سرم و من بیدار شدم..خسته می شدم..خیلی زود خیلی زیاد..یاد گرفتم..فهمیدم..فهمیدم باید بلند شد باید بالا رو نگاه کرد باید تکون خورد و گاهی خیلی سریع وگرنه جا می مونم..
زندگی اصلاً آسون نیست..واقعاً آسون نیست..خیــــــلی باید قوی باشم تا بتونم اونجور که می خوام زندگی کنم..و این قوی شدن سخته، بهایی داره که باید پرداخت..فعلاً همینجا گیر کردم، این پرداختنِ بهاش سخته برام کنار اومدن باهاش سخته برام اینکه یه چیزاییو باید داد تا یه چیزیو به دست آورد..هنوز کارِ من نیست!
* حالم خوبه. دلتنگم، امّا حالم خوبه..همین که این دلتنگی و خیلی چیزای دیگه رو "او"ی من می فهمه برام کافیه..
آرومم..
دلم همه ش پیشِته..حواسم بهت هست..
* :پرانتز بسته
سلامِ نمی دونم چندباره خدمتِ خوانندگانِ عزیز! واقعاً نمی دونم این چندمین وبلاگمه، خب..مهم هم نیست!
* اینجا از هر دری نوشته خواهد شد، هر مطلب/داستان/شعر/عکس/...ی هم که خوشم بیاد می ذارمش اینجا، طبیعتاً خیلی هاشون به من و به همدیگه و اصلاً کلّاً بی ربطن!
* قالبِ وبلاگم رو خیلی دوس دارم، 4-5 سال پیش همین این، قالبِ یکی از اوّلین وبلاگام بود! اون موقع گفتم الآنم می گم؛ اون که اون بالا اون بادکنکا دستشن، منم :)
یــــــــــــــــوهـــــــــــــــــو :دی